خطايى ، على اكبر

331

خطاى نامه ( شرح مشاهدات سيد على اكبر خطائى معاصر شاه اسماعيل صفوى در سرزمين چين )

و ايلچيان را با بنديان دوشادوش پيش پادشاه بردند اوّل يارغوى بنديان پرسيدند هفتصد كس 304 بودند ، بعضى دو شاخه بر 305 گردن و بعضى دست و گردن در تخته ، و پنج شش را بر تخته‌اى دراز در بند كرده سرها از تخته بيرون ، و هريك را كسى موكّل [ كه ] موى گناهكار گرفته منتظر تا پادشاه چه حكم فرمايد . جمعى را زندان و بعضى را قتل فرمود ، و در مجموع خطا ، هيچ امير و داروغه را حكم قتل نيست . هركس گناه كرد گناه او را بر تخته پاره‌اى نوشته در گردنش آويختند با زنجير و دوشاخه ، و هرچه حدّ گناه اوست در كيش كافرى 306 و به جانب خان‌بالق پايتخت روان كردند 307 . اگر يك ساله راه است جائى نمىتواند بود تا به آنجا نرسد . بعد از آن 308 ايلچيان را نزديك تخت بردند . به مسافرت پانزده گز 309 و اميرى 310 زانو زده و به خط خطائى احوال ايلچيان نوشته برخواند مضمون آنكه : از راه دور از پيش حضرت شاهرخى و فرزندان او 311 ايلچيان 312 آمده‌اند و براى پادشاه تبرّكات آورده و به پايتخت به سر زدن آمده‌اند . مولانا حاجى يوسف قاضى كه از امراى تومان و مقرّبان پادشاه بود 313 و از دوازده ديوان پادشاه يكى تعلّق به او مىداشت 314 پيش آمد با چند نفر از مسلمانان زبان‌دان و ايلچيان را گفتند 315 اول دو تاه 316 شويد و بعد از آن سر بر زمين نهيد سه كرّت . ايلچيان سر نهاده پيشانى بر زمين نرساندند 317 ، بعد از آن مكتوب حضرت شاهرخى و جناب بايسنغرى و باقى شاهزادگان و امراء را 318 در پارچهء اطلس زرد پيچيده به دو دست بلند گرفتند . و قاعدهء اهل خطاى آن است كه هرچه تعلق به پادشاه دارد در زرد 319 مىپيچند . مولانا قاضى آمد و آن مكاتيب ستده به خواجه‌سرائى كه پيش تخت پادشاه بود داد ، و خواجه سراى پيش پادشاه برد و پادشاه گرفت و گشاد و ديد و باز به خواجه‌سرا داد ، و پادشاه از صندلى فرود آمده بر تخت نشست . و سه هزار 320 از جامه آوردند . هزار دگله و هزار قبا 321 ، و خويشان و فرزندان را قبا 322 پوشانيد ، و هفت نفر از ايلچيان 323 نزديك او 324 آوردند : شادى خواجه و كوكجه 325 و سلطان احمد و غياث الدين و ارغداق و اردوان و تاج الدين ، و ايشان زانو زده . پادشاه احوال حضرت شاهرخى پرسيد ، و بعد از آن پرسيد كه 326 قرايوسف